Quote Time _ the Book Thief

 

 

Angel of Death: "They say that war is death's best friend, but I must offer you a different point of view on that one.  To me, war is like the new boss who expects the impossible.  He stands over your shoulder repeating one thing, incessantly:  "Get it done, get it done."  So, you work harder.  You get the job done.  The boss, however, does not thank you.  He asks for more," (309).

 

 

The Book Thief

Written by; Markus Zusak

به وقت شعر 6 - در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند

 

 

در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند

شاعر: هوشنگ ابتهاج

 

 

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند
 

 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند

کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند

 

نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

 

گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم

یک صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

 

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود

که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

 

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند

 

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

 

 

 

به وقت شعر 5 - به کجا چنین شتابان؟

 

به کجا چنین شتابان؟

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

_ به کجــا چنین شتــابــان؟

 گون از نسیم پرسید...

 

_ دل مــن گرفته زین جــا

هوس سفر نداری

ز غبــار این بیابــان؟

 

_ همه آرزویم امــا

چه کنم که بسته پایم...

به کجــا چنین شتــابــان؟

 

_ به هر آن کجــا که بــاشد

به جز این سرا، سرایم...

 

_ سفرت به خیر امــا تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به بــاران برســان سلام مــا را...

به وقت شعر 4 - محمدرضا شفیعی کدکنی

 

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

 

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم

با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهری ات ای گل که درین باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم

ای چشمِ سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم

به وقت شعر 3 _ فریدون مشیری

 

آواره

شاعر: فریدون مشیری

 

نیمه‌ شب بود و غمی تازه ‌نفس،

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع،

 سایه دسته‌گلی بر دیوار



همه گل بود ولی روح نداشت،

سایه‌ای مضطرب و لرزان بود

چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه،

گوییا مرده سرگردان بود

 


شمع خاموش شد از تندی باد،

اثر از سایه به دیوار نماند!

کس نپرسید کجا رفت‌؟ که بود‌؟،

که دمی چند در این‌جا گذراند‌؟



این منم خسته در این کلبه‌ ی تنگ،

جسم درمانده‌ام از روح جداست‌؟

من اگر سایه خویشم یا رب!

روح آواره من کیست‌؟ کجاست‌؟

به وقت شعر 2 _ فریدون مشیری

 

من اینجا ریشه در خاکم...

شاعر: فریدون مشیری

 

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از سِتیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت...

 

بزرگداشت ملاصدرا

شیراز مفتخر است به این که در طول تاریخ همواره مهد پرورش بزرگان علم و ادب بوده است..
امروز, اول خردادماه, بزرگداشت محمدبن ابراهیم قوامی شیرازی ملقب به صدرالمتالهین مشهور به ملاصدرا است.
یکی از بزرگترین دانشمندان جهان اسلام, و بنیان گذار مکتبی که به حکمت متعالیه شناخته میشود. 
ملاصدرا با در هم آمیختن علم کلام, عرفان و فلسفه افلاطون و ارسطو نظام فلسفی جدیدی را بنیان نهاد.

میراث او جاودانه است, و یادش همواره باعث سربلندی و افتخار

 

گردآورنده: سارا احمدی